
سلام به تو که این لحظه رو انتخاب کردی تا کنار من باشی.
میخوام امروز رو با یه سوال ساده شروع کنم؛ سوالی که شاید خیلی وقتها توی ذهنت مرور شده، ولی هیچوقت جرات نکردی بلندش بگی: «خدا واقعاً منو دوست داره؟» شاید فکر کنی این سوال عجیبیه، یا شاید فکر کنی جوابش خیلی واضحه و معلومه که آره. اما بذار صادق باشیم؛ خیلی از ما، توی عمق دلمون، یه جاهایی این سوال رو با تردید زندگی میکنیم. وقتی زندگی سخت میشه، وقتی دعاهامون به نظر بیجواب میمونه، وقتی میبینیم آدمهای اطرافمون رنج میکشن، یه صدای کوچیک توی سرمون میپرسه: «اگه خدا اینقدر مهربونه، پس چرا اینجوری شده؟»
امروز میخوام باهم یه سفر کوتاه بریم؛ سفری به سمت یکی از عمیقترین حقیقتهای هستی، حقیقتی که اگه واقعاً باورش کنیم، نگاهمون به خودمون، به زندگی، و به هر اتفاقی که برامون میافته، عوض میشه. میخوایم درباره مهربونی و عشق خدا حرف بزنیم؛ نه به شکل یه بحث فلسفی سنگین، بلکه به شکل یه گفتوگوی صمیمی، همونطور که با یه دوست قدیمی حرف میزنی.
بذار از یه جای غیرمنتظره شروع کنیم. فکر کن به یه نوزاد تازه به دنیا اومده. اون نوزاد هیچ کاری نکرده که لایق محبت باشه. هیچ دستاوردی نداره، هیچ موفقیتی کسب نکرده، حتی نمیتونه حرف بزنه یا از خودش مراقبت کنه. با این حال، از همون لحظه اول، یه عشق بیقید و شرط دورش رو میگیره. مادرش بیخوابی میکشه، پدرش نگرانشه، همه دورش جمع میشن. چرا؟ چون این عشق، به کارکرد و دستاورد اون بچه ربطی نداره؛ فقط به این خاطره که اون بچه هست.
حالا این تصویر رو بزرگتر کن. عشق خدا به ما، دقیقاً از همین جنسه، ولی بینهایت عمیقتر و پاکتر. ما فکر میکنیم باید کاری کنیم، باید لایق بشیم، باید اول خودمون رو ثابت کنیم تا خدا دوستمون داشته باشه. اما حقیقت اینجوری نیست. عشق خدا به ما، قبل از اینکه ما وجود داشته باشیم شروع شده. قبل از اینکه اولین نفس رو بکشیم، قبل از اینکه اولین اشتباه رو مرتکب بشیم، قبل از اینکه حتی بدونیم اسممون چیه، خدا ما رو دوست داشته.
این یعنی چی؟ یعنی عشق خدا شرطی نیست. یعنی لازم نیست کامل باشی تا دوستت داشته باشه. لازم نیست هر روز نمازت رو کامل بخونی، هر کار درستی رو انجام بدی، یا هیچوقت اشتباه نکنی. عشق خدا مثل عشق یه مادر به بچهشه؛ حتی وقتی بچه اشتباه میکنه، حتی وقتی نافرمانی میکنه، اون عشق از بین نمیره. فقط شکلش عوض میشه؛ از یه عشق شاد و آروم، به یه عشق نگران و صبور تبدیل میشه، اما هیچوقت قطع نمیشه.
یکی از دلایلی که ما گاهی شک میکنیم به مهربونی خدا، اینه که دنبال نشونههای بزرگ میگردیم؛ یه معجزه، یه اتفاق خارقالعاده، یه چیزی که واضح و بیشک نشون بده خدا هوامون رو داره. اما حقیقت اینه که مهربونی خدا، بیشتر وقتها توی چیزهای کوچیک و سادهی زندگی روزمره پنهانه؛ چیزهایی که آنقدر عادی شدن که دیگه حتی نمیبینیمشون.
فکر کن به هوایی که همین الان داری نفس میکشی. هیچوقت مجبور نبودی براش تلاش کنی، هیچوقت مجبور نبودی بابتش پول بدی. فکر کن به قلبی که همین الان توی سینهت میزنه، بدون اینکه تو حتی یه لحظه بهش فکر کنی. فکر کن به اینکه امروز صبح از خواب بیدار شدی؛ یه فرصت دیگه، یه روز دیگه که بهت داده شده. فکر کن به آدمهایی که دوستشون داری و هنوز کنارتن. فکر کن به یه لحظهی کوچیک آرامش که دیروز تجربه کردی، شاید یه فنجون چای گرم، شاید یه غروب زیبا، شاید یه لبخند از یه غریبه.
اینا همه، نشونههای مهربونی خدان. ما عادت کردیم دنبال معجزه بگردیم، اما فراموش میکنیم که خود زندگی، خود اینکه وجود داریم، بزرگترین معجزهست. خدا هر روز، هزاران بار، بهمون محبت میکنه، ولی چون این محبتها لباس عادت پوشیدن، دیگه نمیبینیمشون.
یه لحظه به طبیعت فکر کن. به اینکه یه دونهی کوچیک، بدون اینکه ما هیچ کاری بکنیم، توی خاک شکسته میشه و تبدیل میشه به یه درخت پر از میوه. به اینکه زنبورها، بدون اینکه از ما اجازه بگیرن، دارن گلها رو بارور میکنن تا ما میوه بخوریم. به اینکه بدن ما، همین الان، داره میلیونها کار پیچیده انجام میده؛ داره غذا رو هضم میکنه، داره سلولهای آسیبدیده رو ترمیم میکنه، داره خون رو توی رگها میچرخونه، و ما حتی یه لحظه بهش فکر نمیکنیم. این نظم بینهایت پیچیده، که بدون دخالت آگاهانهی ما داره کار میکنه، خودش یه نوع مهربونیه؛ انگار یکی پشت صحنه، بیوقفه داره ازمون مراقبت میکنه، بدون اینکه حتی یه تشکر بخواد.
حتی سختیهای کوچیک زندگی هم میتونن پوشش یه مهربونی باشن. اون ترافیکی که باعث شد دیر برسی، شاید تو رو از یه تصادف نجات داده. اون دری که بسته شد، شاید داشت از یه مسیر اشتباه دورت میکرد. ما همیشه نمیتونیم این ارتباطها رو فوری ببینیم، اما وقتی به گذشته نگاه میکنیم، خیلی وقتها متوجه میشیم که چیزی که اون موقع ناراحتمون کرده بود، در واقع داشت مسیر بهتری برامون میساخت.
حالا بریم سراغ سوال سختتر. اگه خدا اینقدر مهربونه، پس چرا رنج وجود داره؟ چرا آدمهای خوب گاهی سختیهای بزرگی رو تجربه میکنن؟ چرا دعاهامون همیشه اونطوری که میخوایم جواب داده نمیشن؟
این سوالیه که فیلسوفها و عارفها قرنهاست باهاش دستوپنجه نرم میکنن، و من ادعا نمیکنم جواب کاملی دارم. اما یه نگاه هست که میتونه کمک کنه. مهربونی خدا، شبیه مهربونی یه پدر و مادر خوبه، نه شبیه یه خدمتکار که هر چی بخوایم رو فوری برامون فراهم میکنه. یه پدر و مادر خوب، بعضی وقتها به بچهشون اجازه میدن سختی بکشن، چون میدونن این سختی، لازمهی رشدشونه. وقتی بچه میخواد راه بره، حتماً چندبار زمین میخوره. پدر و مادر میتونن جلوی هر افتادنی رو بگیرن، ولی اگه این کار رو بکنن، بچه هیچوقت یاد نمیگیره راه بره.
خیلی از سختیهای زندگی ما هم همینجوریه. گاهی چیزی که فکر میکنیم بدترین اتفاق زندگیمونه، در واقع داره ما رو برای یه نسخه قویتر و آگاهتر از خودمون آماده میکنه. و گاهی، ما ساده اینقدر نمیتونیم تصویر کامل رو ببینیم که چرا یه اتفاقی افتاده. اما این به معنای غیبت مهربونی خدا نیست؛ به معنای محدودیت دید ماست.
نکتهی مهم اینه که خدا توی سختیها، ما رو تنها نمیذاره. حتی وقتی احساس میکنیم تنهاترین آدم دنیاییم، یه حضور آرومی هست که همراهمونه. شاید این حضور رو توی یه دوست خوب که ناگهان بهمون سر میزنه حس کنیم، شاید توی یه جملهای که یهو به ذهنمون میاد و آرومون میکنه، شاید توی یه احساس آرامش عجیب وسط طوفان. اینها همه نشونههایی هستن از اینکه حتی توی تاریکترین لحظهها، مهربونی خدا کنارمونه.
شاید برات جالب باشه بدونی که تقریباً هر کتاب مقدس و هر متن معنوی، وقتی میخواد از خدا حرف بزنه، اول از همه به مهربونیش اشاره میکنه. توی سنت ما، هر کاری رو که شروع میکنیم، با نام خدای «رحمان» و «رحیم» شروع میکنیم؛ یعنی خدایی که مهربونیش هم گستردهست و هم عمیق. رحمان یعنی مهربونیای که همهی هستی رو، بدون تبعیض، در بر میگیره؛ چه آدم خوب باشی چه بد، چه مومن باشی چه نه، آفتاب برات میتابه، بارون برات میباره، قلبت میزنه. این یه مهربونی عمومیه که هیچ شرطی نداره.
اما رحیم، یه لایهی دیگهست؛ مهربونیای خاصتر و نزدیکتر، مهربونیای که وقتی برمیگردیم، وقتی دلمون رو باز میکنیم، وقتی صادقانه دنبالش میگردیم، بهمون میرسه. این یعنی مهربونی خدا دو تا لایه داره؛ یکی که همیشه همهجا هست، فارغ از اینکه ما چیکار میکنیم، و یکی که با نزدیک شدن ما بهش، عمیقتر و ملموستر میشه. این نکته خیلی مهمه، چون یعنی هرچقدر بیشتر دلمون رو باز کنیم، بیشتر این مهربونی رو حس میکنیم؛ نه اینکه خدا بیشتر دوستمون داشته باشه، بلکه ما بیشتر میتونیم ببینیمش.
یکی از زیباترین جنبههای مهربونی خدا، اینه که این مهربونی، حتی وقتی اشتباه میکنیم، از بین نمیره. خیلی از ما فکر میکنیم اگه گناهی کردیم، اگه راه اشتباهی رفتیم، دیگه لیاقت محبت رو نداریم. این یه باور خیلی رایجه، ولی یه باور اشتباهه.
فکر کن به یه بچهای که یه چیز گرونقیمت رو میشکنه. لحظهی اول، ممکنه پدر و مادر عصبانی بشن. اما بعد از چند لحظه، چیزی که باقی میمونه چیه؟ نگرانی برای بچه، نه نفرت ازش. اونا هنوز بغلش میکنن، هنوز غذاش رو میدن، هنوز شب موقع خواب میبوسنش. اشتباه بچه، رابطه رو خراب نمیکنه؛ فقط یه لحظهی گذرا از تنش ایجاد میکنه.
مهربونی خدا از این هم عمیقتره. توی خیلی از سنتهای معنوی گفته شده که خدا از توبهی بندهاش، بیشتر از پیدا کردن یه گمشدهی باارزش خوشحال میشه. این یعنی چی؟ یعنی اشتباه کردن، پایان داستان نیست. برگشتن، هر وقت که باشه، با آغوش باز پذیرفته میشه. این نباید بهانهای بشه برای اینکه هر کاری بخوایم بکنیم، ولی باید یه آرامشی بهمون بده وقتی که با گذشتهمون کنار میایم؛ آرامشی که میگه، هنوز دیر نشده، هنوز راه برگشت بازه.
میخوام یه داستان کوتاه برات تعریف کنم. زنی رو تصور کن که سالها آرزوی بچهدار شدن داشت. هر ماه با امید دعا میکرد، و هر ماه ناامید میشد. سالها گذشت. اطرافیانش یکییکی بچهدار شدن، و اون هر بار احساس میکرد یه چیزی کم داره، یه جای خالی که با هیچی پر نمیشه. توی این سالها، لحظاتی بود که از خودش میپرسید: «مگه من چه گناهی کردم که اینجوری جوابم رو نمیدن؟»
اما اون زن، به جای اینکه خودش رو غرق تلخی کنه، تصمیم گرفت انرژیش رو یه جای دیگه بذاره. شروع کرد به کمک کردن به بچههای یتیم یه مرکز نزدیک خونهشون. اولش فقط برای اینکه ذهنش رو از درد خودش دور کنه این کار رو کرد، ولی کمکم، این کار تبدیل شد به بزرگترین منبع شادی زندگیش. اون بچهها، بهش لقب «مامان» دادن. اون شروع کرد به احساس کردن یه نوع پری که سالها دنبالش بود، اما به شکلی کاملاً متفاوت از چیزی که تصور میکرد.
سالها بعد، وقتی این زن این داستان رو تعریف میکرد، میگفت: «اون موقع فکر میکردم خدا جوابم رو نداده. ولی حالا میفهمم که خدا داشت یه جور دیگه جوابم رو میداد؛ یه جوابی که من نمیتونستم تصورش کنم، ولی خیلی بزرگتر و زیباتر از چیزی بود که خودم میخواستم.»
این داستان یه یادآوریه که مهربونی خدا، همیشه شکلی که ما انتظارش رو داریم نداره. گاهی جوابها به شکلهای غیرمنتظره میان، و ما فقط وقتی میتونیم ببینیمشون که دلمون رو باز نگه داریم و صبر کنیم.
میخوام یه داستان کوچیکتر هم برات تعریف کنم. مردی رو تصور کن که کسبوکارش رو، بعد از سالها زحمت، از دست داد. همه چیز یه شبه فروریخت. اون روزها، حس میکرد خدا کاملاً رهاش کرده. شبها بیخواب میموند و از خودش میپرسید چرا این اتفاق افتاده، مخصوصاً وقتی که همیشه سعی کرده بود آدم درستکاری باشه.
اما توی همون دورهی سخت، یه چیز عجیب اتفاق افتاد. اون مرد، برای اولین بار بعد از سالها، وقت پیدا کرد که کنار بچههاش بشینه، باهاشون بازی کنه، حرف بزنه، بشناسدشون. قبلاً همیشه غرق کار بود و این فرصت رو نداشت. یکی از دخترهاش، سالها بعد بهش گفت: «بابا، بهترین خاطرات بچگیم، مال همون سالیه که کارت رو از دست داده بودی.» اون مرد، وقتی این جمله رو شنید، فهمید که چیزی که فکر میکرد بزرگترین شکست زندگیشه، در واقع یه هدیهی پنهان بوده؛ فرصتی برای ساختن رابطهای که شاید هیچوقت دیگهای پیدا نمیکرد.
این دو داستان، هرکدوم به شکل خودشون، همون حقیقت رو نشون میدن؛ مهربونی خدا گاهی توی لباس سختی میاد، و ما فقط با گذشت زمان، یا با یه نگاه دقیقتر، میتونیم ببینیمش.

حالا بریم سراغ یه سوال عملیتر: چطور میتونیم این مهربونی رو، نه فقط به عنوان یه ایدهی ذهنی، بلکه به عنوان یه تجربهی واقعی و روزمره، حس کنیم؟
اول از همه، باید یاد بگیریم آهستهتر زندگی کنیم. مهربونی خدا معمولاً توی جزئیات کوچیکه، و جزئیات کوچیک رو فقط وقتی میبینیم که عجله نکنیم. یه لحظه توی روزت پیدا کن، شاید صبح زود، شاید قبل خواب، و فقط بشین. نفس بکش. به چیزهایی که داری فکر کن، نه چیزهایی که نداری.
دوم، شکرگزاری رو تمرین کن. شکرگزاری مثل یه عینکه که وقتی میزنیش، همون زندگی رو میبینی ولی جور دیگهای. چیزهایی که قبلاً بدیهی به نظر میرسیدن، ناگهان ارزشمند میشن. وقتی هر شب سه چیز رو که بابتشون شکرگزاری، یادداشت کنی، کمکم ذهنت عادت میکنه دنبال نشونههای خوبی بگرده، به جای اینکه فقط دنبال کمبودها بگرده. این تمرین ساده، با گذشت زمان، طرز نگاهت به کل زندگی رو عوض میکنه؛ از یه نگاه پر از کمبود، به یه نگاه پر از فراوانی.
سوم، به لحظههای آرامش توجه کن. اون لحظههایی که ناگهان یه آرامش عجیب توی دلت میشینه، بدون دلیل مشخص. اون لحظهها رو نادیده نگیر. اونها میتونن یه جور پیام کوچیک باشن، یه یادآوری که همهچیز، حتی وقتی نمیفهمیش، داره یه جایی درست پیش میره.
چهارم، به خودت مهربون باش. یکی از راههای عمیق درک عشق خدا، اینه که یاد بگیریم با خودمون مهربونتر باشیم. وقتی اشتباه میکنیم، به جای سرزنش بیرحمانهی خودمون، یاد بگیریم همونطور که خدا با ما صبوره، ما هم با خودمون صبور باشیم.
میخوام امروز یه تمرین کوچیک باهات به اشتراک بذارم. امشب، قبل از خواب، یه دفترچه بردار و بنویس: «سه لحظه امروز که خدا بهم مهربونی کرد، اینها بودن…» شاید یه تماس تلفنی غیرمنتظره از یه دوست بود. شاید یه غذای خوشمزه بود که غیرمنتظره جلوت گذاشته شد. شاید فقط یه لحظه آرامش بود وسط یه روز شلوغ. هر چی بود، بنویسش.
این تمرین رو یه هفته ادامه بده. ببین چه اتفاقی میافته توی نگاهت به زندگی. من قول میدم، بعد از یه هفته، شروع میکنی چیزهایی رو ببینی که قبلاً هیچوقت ندیده بودی.
یه تمرین دوم هم هست، برای وقتهایی که احساس میکنی خدا فراموشت کرده. اون موقعها، به جای اینکه غرق افکار منفی بشی، این جمله رو با خودت تکرار کن: «شاید الان نمیبینم، ولی مهربونی خدا هنوز کار میکنه.» این جمله رو مثل یه لنگر بگیر، و بذار آرومت کنه، حتی وقتی همهچیز تاریک به نظر میرسه.
یه تمرین سوم هم پیشنهاد میکنم، برای روزهایی که فرصت داری. ده دقیقه وقت بذار و بدون گوشی، بدون موسیقی، فقط برو بیرون؛ توی یه پارک، توی حیاط، حتی کنار پنجره. به آسمون نگاه کن، به درختها، به نور. سعی کن با تمام حواست، فقط همون لحظه رو تجربه کنی. این سکوت و توجه، خودش یه نوع گفتوگوی بیکلام با اون مهربونی بزرگیه که همهجا هست. خیلیها که این تمرین رو امتحان کردن، گفتن که بعد از چند دقیقه، یه آرامش عجیبی توی دلشون نشسته که هفتهها دنبالش بودن.
میخوام حرفهای امروز رو با یه پیام ساده جمع کنم. مهربونی خدا، چیزی نیست که باید بدستش بیاری. از قبل مال توئه. از لحظهای که به دنیا اومدی، این عشق دورت رو گرفته، حتی اگه هیچوقت حسش نکرده باشی، حتی اگه سالها ازش دور بودی.
هر اشتباهی که کردی، هر لحظهای که فکر کردی لایق محبت نیستی، هر شبی که با تردید سر روی بالش گذاشتی؛ هیچکدوم این عشق رو کم نکرده. خدا هنوز اونجاست. صبور، مهربون، منتظر. نه منتظر اینکه تو کامل بشی، بلکه منتظر اینکه فقط برگردی، حتی با همه ضعفها و اشتباههات.
پس امشب، وقتی سرت رو روی بالش میذاری، این رو با خودت زمزمه کن: «من دوست داشته میشم، همینجوری که هستم.» بذار این جمله، آروم آروم، جای اون صداهای منفی رو بگیره که سالهاست توی سرت زمزمه میکنن که کافی نیستی.
میدونم که گاهی، وسط شلوغی زندگی، وسط قبضها و نگرانیها و روزهای خستهکننده، این حرفها ممکنه دور از دسترس به نظر برسن. ممکنه بگی «باشه، قشنگه، ولی الان که دارم زندگی میکنم اینجوری حسش نمیکنم.» و این کاملاً طبیعیه. باور به مهربونی خدا، مثل هر باور عمیق دیگهای، یه شبه ساخته نمیشه. یه سفره؛ یه سفر آروم، قدم به قدم، که هر روز، با یه لحظه توجه، با یه شکرگزاری کوچیک، با یه نفس عمیق، یه قدم جلوتر میری.
مهم نیست چقدر از این مسیر دور بودی. مهم نیست چند بار شک کردی، چند بار خسته شدی، چند بار فکر کردی همهچیز بیمعنیه. همین امروز، همین لحظه، میتونی یه قدم کوچیک برداری؛ یه نفس عمیق بکشی، یه لحظه شکرگزار باشی، یا فقط این جمله رو با خودت زمزمه کنی: «شاید هنوز نمیفهمم، ولی میخوام باور کنم که یه مهربونی بزرگ، دورم رو گرفته.» همین کافیه. همین شروع، یه دری رو باز میکنه.
ممنون که امروز این وقت رو با من گذروندی. امیدوارم این کلمات، مثل یه دست مهربون، امروز روی شونهت نشسته باشه. تا قسمت بعد، مراقب خودت باش، و یادت باشه؛ همیشه یه مهربونی بزرگتر از چیزی که فکرش رو میکنی، دورت رو گرفته.
اشتراک گذاری در: